![]() |
![]() |
|
هر چه گشتم بر در ميخانه ها ساقي نبود |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/12ساعت 14:8 توسط mohsen |
|
|
اي پرنده مهاجر اي پر از شهوت رفتن
فاصله قد يه دنياست بين دنياي تو با من تو رفيق شاپركها من تو فكر گلهمونم تو پي عطر گل سرخ من حريص بوي نونم دنياي تو بينهايت همه جاش مهموني نور دنياي من يه كف دست روي سقف سرد يك گور من دارم تو آدمكها ميميرم تو برام از پريها قصه ميگي من توي پيله وحشت ميپوسم برام از خنده چرا قصه ميگي كوچه پس كوچه خاكي در و ديوار شكسته آدمهاي روستايي با پاهاي پينه بسته پيش تو يه عكس تازه است واسه آلبوم قديمي يا شنيدن يه قصه است از يه عاشق قديمي براي من زندگي اينه پر وسوسه پر غم يا مثل نفس كشيدن پر لذت دمادم اي پرنده مهاجر اي همه شوق پريدن خستگي يه كوله باره روي رخوت تن من مثل يك پلنگ زخمي پر وحشت نگاهم ميميرم اما هنوزم دنبال يه جون پناهم نبايد مثل يه سايه زير پاها زنده باشيم مثل چتر خورشيد بايد روي برج دنيا واشيم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1385/04/12ساعت 0:7 توسط mohsen |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/04/11ساعت 1:16 توسط mohsen |
|
|
به زودی بر میگردم ... با یک دله پر و یک دنیا حرف!!! |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1385/04/04ساعت 1:35 توسط mohsen |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1384/10/26ساعت 1:25 توسط mohsen |
|
شب ، کمين يأس بر راهِ اُميد شب ، گريزِ نور از دامِ هوا... شب ، به تن پيچيده دردي بي دوا شب، هجوم آورده مرگي بي صدا اين چه تصويري ست از شب .. اي دريغ اين چه تعبيري ست از بيداد.. آي شب چه دارد؟ جز سياهي جز سکوت روز و شب نشناسد اين بيداد.. واي
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 1384/10/23ساعت 1:33 توسط mohsen |
|
چه کنم ؟!.. هيچ ندارم که به پاي تو بريزم جز همين اشک.. که گهگاه براي تو بريزم آبرو... آنقَدَر اندوخته دارم به وجودم که اگر پاي تو لغزيد به جاي تو بريزم
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/10/22ساعت 1:15 توسط mohsen |
|
يك لحظه طول ميكشه تا از يكي خوشت بياد و شايد يك دقيقه طول بكشه تا با يكي سر حرف رو وا كني، يك ساعت طول ميكشه تا يكي رو دوست د اشته باشي،يك روز طول ميكشه تا دلت براي يكي تنگ بشه، يك هفته طول ميكشه تا به يكي عادت كني، و حتي كمتر از يك ماه طول ميكشه تا عاشق كسي بشي، اما يك عمر طول ميكشه تا فراموشش كني |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/10/21ساعت 1:17 توسط mohsen |
|
|
کودکان براي سرگرمي به وزغ ها سنگ پرتاب مي کنند اما وزغ ها واقعن مي ميرند |
|
+ نوشته شده در
جمعه 1384/10/16ساعت 0:39 توسط mohsen |
|
|
يادم نيست کجا بود ولي ضدحال يعني وقتي يه قرار لطيف تو اينترنت داري Connect نشي!
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 1384/10/15ساعت 0:34 توسط mohsen |
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/10/14ساعت 0:16 توسط mohsen |
|
|
برای یک هفته نیستم کاری پیش اومده باید برم
راستی نظر بدین خوش حال میشم تابعد عفاف گفت : مرا با برگ درخت زيتون مستور داريد. شرارت گفت : مرا با لباس نيکي و صلاح بپوشانيد. خدعه گفت : مرا به جامه اخلاص و صميميت ملبس نمائيد. ظلم گفت : گوي و چوگان مناسب را به من بخشيد. اختلاف گفت : مرا بزينت وظيفه ملبس نمائيد. حقيقت گفت: مرا برهنه بگذاريد و پيرايه بر من نبنديد چرا که من هيچگاه از برهنگي خود شرمسار نيستم .
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/10/07ساعت 22:57 توسط mohsen |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/10/07ساعت 22:21 توسط mohsen |
|
اینم یه عکسه قشنگ!!! |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/10/07ساعت 15:55 توسط mohsen |
|
|
گفتي شتاب رفتن من از براي توست
آهسته تر بروكه دلم زير پاي توست با قهر مي گريزي و گويا كه غافلي آرام سايه اي,همه جا در قفاي توست اي دل نگفتمت حذر ار راه عاشقي؟... رفتي، بسوز،اين همه آتش, سزاي توست.... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/10/07ساعت 15:49 توسط mohsen |
|
|
شاگردي از استادش پرسيد:" عشق چست؟ " استاد در جواب گفت: " به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور. اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني! " شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: "چه آوردي؟ " و شاگرد با حسرت جواب داد: " هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيدا کردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم ." استاد گفت: " عشق يعني همين! " شاگرد پرسيد: " پس ازدواج چيست؟ " |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 1384/10/07ساعت 9:58 توسط mohsen |
|
|
خدا در انتهای افرینش بود و ادم اتفاق افتاد وشاید که خدا هم خسته بود از خود که عالم اتفاق افتاد و زن هرگز نبود و عشق هم اری نبود انجا که در یک ان زنی پیدا شد و عشق امد و رنج امد و غم اتفاق افتاد خدا تقدیر انسان را به عصیان کردن اغازید و از انپس شکوهش شد دو قسمت هم بهشت و هم جهنم اتفاق افتاد چه فرقی دارد اخر سیب یا گندم زنی یا مار یا شیطان که پیشانی نوشتت از ازل این بودتان هم اتفاق افتاد وخون حضرت هابیل برگ اول تاریخ انسان را به امضایی ورق زد تا که یعنی مرگ اتفاق افتاد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/10/06ساعت 9:2 توسط mohsen |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/10/06ساعت 8:4 توسط mohsen |
|
|
((دلقک)) توی یک زندگی ساکت وسرد یه روزی یه دلقکی اومد و رفت مثل یک پرنده غریبه بود از کنار بوم من پر زدو رفت دلقکی که عشق من برای او مثل اون بازی روی صحنه بود اون منو برای قلبم نمیخواست اون دری تازه به روی من گشود دلقکی که با تموم گریه ها وخندهاش گریه های بی غمش خنده های پر صداش من یه بازیچه شهر عشق او.او تموم زندگیم با تموم بازیهاش یه بت چینی ازاون واسه خودم ساخته بودم اون طوری که دل میگفت ساخته وپرداخته بودم مگه باورم میشد تموم زندگیم رو واسه اون باخته بودم
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1384/10/06ساعت 7:43 توسط mohsen |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1384/10/04ساعت 18:50 توسط mohsen |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
فصل شكست بهترين زمان براي كاشتن بذر موفقيت است
|
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1385 دی 1384 |
| پیوندها |
|
شمسافت(ترفند) سمیه و فو تبالیستها در این وب لاگ فقط بخندید ! عشقولانه |